Skip to main content

در خارج از آلمان، “مارگرته فون تروتا” مدتهاست به‌ عنوانِ یکی از بزرگ‌ترین کارگردانانِ سینما شناخته می‌شود؛ اما در کشورِ خودش سال‌‌ها با دشمنی، حملات تند، توهین رو به ‌رو بود. اکنون فیلم جدید او روی پردهٔ سینماها رفته است. این عنوان، «کوچ ‌نشین»» به یکی از ویژگی‌های بنیادیِ زندگی و هویتِ تروتا اشاره دارد: «زنی که هرگز نتوانست احساسِ عمیقی از کشورش، آلمان پیدا کند و خود را بیش از آنکه یک فیلمسازِ آلمانی بداند، یک فیلمسازِ اروپایی می ‌داند.» او در طولِ زندگی، میان شهرها و کشورها از برلین و پاریس گرفته تا رم، مونیخ و دیگر نقاط اروپا، در رفت ‌و آمد بوده و همین تجربه‌ی بی‌‌ریشگی و جستُجوی مداومِ تعلق، در بسیاری از فیلم‌ هایش بازتاب یافته است.

وقتی تشویق‌‌ها پایانی ندارد، مارگارته فون تروتا مجسمه را کنار خودش رویِ صحنه می‌گذارد. بیش از ۱۲۰۰ مهمان به‌ صورت ایستاده او را تشویق می‌کنند، زمانی که این کارگردان در دسامبر گذشته در ریکیاویک و در مراسم اهدایِ جایزه‌ی فیلم اروپا برای «یک عمر دستاورد هنری» مورد تقدیر قرار می‌گیرد. پس از چند دقیقه، دوباره سکوت برقرار می‌شود. تروتا از همکارِ کارگردان و دوستش، آگنیشکا هولاند، که مجسمه را به او اهدا کرده است، تشکر می‌کند و می‌گوید: «جایزه‌ی فیلمِ اروپا، ۳۴ سال است برگزار می‌شود، اما من تنها سومین کارگردان زنی هستم که برای یک عمر فعالیت هنری مورد تجلیل قرار می‌گیرد.» بعد فریاد می‌زند: «ما در مسیر پیشرفت هستیم. دورانِ زنان، تازه آغاز شده است.» و تشویق ‌ها بار دیگر شروع می‌شود.
فیلم‌‌هایی درباره مبارزاتِ آزادی‌‌خواهانه
تروتا نزدیکِ ۵۰ سال است که درباره‌ی مبارزاتِ آزادی‌‌خواهانه در جهانی که تحت سلطه مردان است فیلم می‌سازد. از جمله آثار او می ‌توان به «خواهران یا تعادلِ خوشبختی» (۱۹۷۹)، «روزگارِ سربی» (۱۹۸۱)، «رزا لوکزامبورگ» (۱۹۸۶)، «هانا آرنت» (۲۰۱۲) و جدیدترین فیلمش که هم‌ اکنون روی پرده سینماهاست: « سفر به صحرا». او برای آثارش بارها مورد توهین و حملاتِ تند قرار گرفته، به ‌ویژه در کشورِ خودش آلمان. یک منتقد، در مطلبی درباره یکی از فیلم‌ های تروتا با کنایه اشاره کرده بود که زنان فقط به این دلیل امتیاز ویژه می‌گیرند که «بدون آلت مردانه به دنیا آمده ‌اند!» منتقد دیگری او را متهم می‌‌کرد که مردان را به شکل کاریکاتورهایی از مردسالاران، آدم‌‌های کوته ‌فکر و افرادِ بی‌‌عُرضه به تصویر می‌کشد؛ چنان ‌که زندگی‌نامه‌نویسِ او، تیلو ویدرا، نوشته است:
«تروتا در کشور خود، سال‌ها شخصیتی بحث ‌برانگیز و دو ‌قطبی بود. اما در عرصه بین ‌المللی، او را به‌ عنوان راوی و تاریخ ‌نگارِ آلمان ستودند و فیلم‌‌هایش در جشنواره‌های جهانی جوایز متعددی کسب کرده‌اند.»

خواهران یا تعادلِ خوشبختی

استیون اسپیلبرگ نیز همین اواخر گفته بود که آثار تروتا الهام بخشِ او بوده‌اند. فیلم‌های او، امروز شاید تاحدی خشک و دشوار به نظر برسند، اما بسیار بهتر از نقدهای تخریبی‌ای هستند که درباره‌اش نوشته شده. آن نقدها اکنون در نگاه گذشته چیزی جز مردسالاریِ کهنه و ازمدافتاده به نظر نمی‌رسند، در حالی که خود او در ۸۱ سالگی، مورد تحسین قرار می‌گیرد.
«کارگردانی که همیشه پیشگام است
او تعریف می‌کند که هرگز دوست ندارد مورد ستایش و تشویق قرار بگیرد؛ این را یک روز پیش از مراسمِ اهدایِ جایزه در ریکیاویک گفته است. اما با گذشت سال‌‌ها آموخته است که هرگز نباید از تماشاگران خواست دست از تشویق بردارند. به ‌گفته او، باید این وضعیت را تحمل کرد و از سر گذراند. او در سال‌ های اخیر جوایز متعددی دریافت کرده است، از جمله جایزه تئودور دبلیو آدورنو.

تروتا در سخنرانی‌اش هنگام دریافتِ این جایزه توضیح داد که به‌ عنوانِ دخترِ مادری که در مسکو به دنیا آمده، در آلمان چه احساسی داشته است؛ تروتا خودش را فردی بی ‌تابعیت می‌داند، او در هیچ کشوری برای مدت طولانی حاضر نبوده و تابعیت نگرفته. تروتا بارها و بارها مجبور بوده به اداره‌ی امورِ اتباعِ خارجی مراجعه کند و سفر کردن بدون گذرنامه برایش دشوار و پر زحمت بوده است. او هرگز نتوانسته احساسی عمیق از «آلمان» پیدا کند و خود را بیش از آنکه یک فیلم‌ ساز آلمانی بداند، یک فیلم‌ سازِ اروپایی می ‌داند. او در طولِ زندگی میان شهرها و کشورها، از برلین و پاریس گرفته تا رم، مونیخ و دیگر نقاط اروپا، در رفت ‌وآمد بوده و همین تجربهٔ بی‌ریشگی و جست ‌وجوی مداومِ تعلق، در بسیاری از فیلم‌ هایش بازتاب یافته است. همسرِ اولش تابعیت آلمان را به دست آورد. تروتا می‌ گوید که حتی امروز نیز خود را بیش از آنکه یک فیلم‌ ساز آلمانی بداند، یک فیلم‌ ساز اروپایی می‌داند.

اینکه آلمان در فیلم‌های او اغلب کشوری به نظر می‌رسد که در آن به ‌سختی می‌توان احساس تعلق یا حتی خوشبختی کرد، به‌ ویژه برای زنان، احتمالاً با تجربه‌های شخصی او نیز بی‌ارتباط نیست. می‌گوید: « من هرگز نتوانستم احساس واقعیِ وطن ‌داشتن را در خودم پرورش دهم، اما چون هرگز تجربه نکرده‌ام که چنین احساسی چگونه می‌تواند دلِ آدم را گرم کند، در مجموع با این وضعیت کنار آمده‌ ام. اینکه در هر جایی خیلی زود جا می‌افتم و بدون احساسِ فقدان یا دلتنگی زندگی می‌کنم، احتمالاً از همین موضوع ناشی می‌شود

او خود را یک «کوچ نشین» یا «خانه‌ به ‌دوش» می‌داند. در دسامبر ۲۰۲۲، سینمایِ هنری «بیو پارادیز» در ریکیاویک، در چارچوبِ برنامه‌های اهدای جایزه‌ی فیلم اروپا، فیلم «سال‌ های سربی» ساخته او را به نمایش گذاشت. این فیلم درباره دو خواهر، “گودرون و کریستیانه انسلین” است؛ یکی از آن‌ها عضوِ گروه تروریستی ارتش سرخ و دیگری روزنامه‌ نگار است. تروتا در سالِ ۱۹۸۱ در جشنواره‌ی ونیز برنده شیر طلایی شد؛ نخستین زنی که به این افتخار دست یافت. این موفقیت یکی از بزرگ‌ترین پیروزی‌های حرفه‌ای او به شمار می‌رود.

صحنه‌ ای که در آن دو زن در زندان با یکدیگر گفت‌وگو می‌کنند و دست‌هایشان را روی شیشه جداکننده میان خود می‌گذارند، بی‌آنکه بتوانند همدیگر را لمس کنند، اما همچنان حضور و احساس یکدیگر را درک می‌کنند. این صحنه هنوز هم تأثیرگذار و تکان ‌دهنده است. مارگارته فون تروتا می‌گوید: «حالا آن ‌قدر پیر شده‌ام که هر کاری دلم بخواهد می‌توانم بکنم. شاید باید جایی خودم را به زمین بچسبانم!»

یکی از تماشاگران به او می‌گوید: «سال‌ های سربی» فیلمی بسیار امروزی است. به نظر او، در مورد فعالان محیط‌ زیست نیز همان پرسش مطرح است که تا چه حد می‌توان در اعتراض‌ها پیش رفت و مرزهای کنشِ سیاسی کجاست؟» تروتا پاسخ می‌دهد: «درست است، و من حالا آن‌ قدر پیر شده‌ام که هر کاری از دستم برمی‌آید. شاید باید جایی خودم را زنجیر کنم یا بچسبانم!»

سال‌ های سربی

نه ماه و نیم بعد، در اواخر سپتامبر ۲۰۲۳، او در مونیخ است. می‌گوید این روزها باید زندگی‌ام را دوباره سامان دهم؛ چون به‌ تازگی آپارتمانی در پاریس را، جایی که همیشه بخشی از سال را در آن می‌گذرانم، واگذار کرده ام. بعد در گفت‌ وگویی تلفنی توضیح می‌دهد که می‌خواهد زمان بیشتری را در مونیخ بگذراند. پسرش به ‌تازگی صاحب فرزند شده و او می‌خواهد از این فرصت استفاده کند و نقش مادربزرگ بودن را تجربه کند. و می‌گوید: «اینکه هنوز می‌توانم مادربزرگ باشم، چیزی است که می‌خواهم با تمام وجود زندگی‌اش کنم» روز بعد قرار است برای جشنواره فیلم زوریخ راهی سوئیس شود. در آنجا فیلم «باخمان» او به نمایش در می‌آید؛ اثری که در فوریه همان سال در جشنواره برلین (برلیناله) نخستین نمایشِ جهانی‌اش را تجربه کرده بود و اکنون همزمان با پنجاهمین سالگردِ درگذشتِ این شاعر به اکران عمومی می‌رسد.

داستان فیلم در اواخرِ دهه ۱۹۵۰ و اوایل دهه ۱۹۶۰ می‌گذرد و به رابطه‌ی عاشقانه میان اینگبورگ باخمان (با بازیِ ویکی کریپس)، و نویسنده سوئیسی ماکس فریش (با بازی رونالد تسرفلد) می‌پردازد. اما این فیلم در عین حال درباره‌ی خودِ فیلم‌‌ساز نیز سخن می‌گوید: درباره‌ی تحسین او نسبت به کارگردانانی چون آلفرد هیچکاک و دیوید لین که در فیلمش به آثارشان ارجاع می‌دهد؛ درباره عشقش به پاریس، جایی که در فیلمِ «سفر به صحرا» صحنه‌ای به‌ نسبت غیرمعمول و رمانتیک برای سبکِ کاری‌اش خلق می‌کند؛ صحنه‌ای که در آن باخمان و فریش عاشقانه بر روی یکی از پل ‌های رودِ سن، قدم می‌زنند و با یکدیگر خوش ‌وبش می‌کنند.

این فیلم همچنین بازتابی از تجربه‌های شخصیِ تروتا در یک زندگیِ مشترک میان دو هنرمند است و از مبارزاتی می‌گوید که او به‌ عنوان یک زن، در دنیایی مردانه ناچار به تحمل و پشت سر گذاشتن آن ‌ها بوده است. صحرایی که باخمان پس از پایانِ رابطه‌اش با فریش در فیلم، راهی آن می‌شود، توسط تروتا و فیلمبردارش مارتین گشلاخت با شکوهی ویژه به تصویر کشیده شده است. قهرمانِ داستان در نماهایی چشم‌ نواز و شاعرانه بر شن‌های بیابان اسب ‌سواری می‌کند. تروتا می‌گوید که همان ‌گونه که صحرا برای باخمان نماد اشتیاق و آرزو بود، برای خودِ او نیز چنین جایگاهی دارد: «صحرا آن‌ قدر وسیع و زیباست که شاید اشتیاق به آن، ریشه در کودکیِ من در میان ویرانه‌های برلین داشته باشد. آنجا دقیقاً نقطه مقابل زیبایی بود
این جمله نشان می‌دهد که چگونه تجربه‌‌های تلخِ کودکی در برلینِ ویران‌ شده پس از جنگ، در تخیل و جهان ‌بینی او اثری ماندگار گذاشته و میل او به فضاهای باز، آرام و رهایی ‌بخش را شکل داده است.
(مرور ما به زندگیِ این زنِ خلاق و عاصی ادامه دارد)