چرا جشنوارههای سینمایی ترجیح میدهند ایران را از درون لنزِ پناهی بشناسند تا سعید روستایی؟
انتخاب بین نگاهِ سعید روستایی و جعفر پناهی در فیلمهایشان، به جامعهٔ ایران، گرچه بسیار مهم و حیاتی است اما پیامدهای پر چالشی را نیز به همراه دارد. روستایی که از بطنِ جامعهٔ رنج کشیده، آسیب دیده و فقیرِ کفِ جامعه قصهاش را روایت میکند و از واقعیتِ تلخِ دردهای زنان در جامعه ایران صحبت میکند، نگاهش در مقایسه با جعفر پناهی، که از خانوادهای متوسط، برای رسیدن به آرمانهای آزادیِخواهانهٔ همان مردم میجنگد، بسیار متفاوت است.
«یک اتفاق ساده»، فیلمِ تازهٔ پناهی با صحنههای واقعی و مستندگونه شروع میشود، فیلم هرچه جلوتر میرود لحظههای طنازانه، داستان را به شکلی پیش میبرد که در واقعیت قابل باور نیست، بهنظر هیچ اتفاقِ مهمی نیفتاده فقط یک گروه ساده از جمعی دوستانه، گرفتارِ مشکلی شده اند. کارگرِ فقیری که در فیلمهای روستایی و پناهی به زندان افتاده، در نقطهٔ عطفِ مشترک دو فیلم، از سطح آگاهی مساوی همان انسان، گاهی بدونِ هیچ علمی و فکری، عملی غیر قابل باور سر میزند! فردی بدون اطمینان از شناخت یک جلادِ اطلاعاتی، اول او را حبس میکند، در ادامهٔ قصه، چندین نفر از دوستان زخم خورده خود را که بعد از یکسال از زندان، به زندگی عادی برگشته اند و ادعا میکنند مبارزه را کنار گذاشته اند، برای انتقام حاضر به هر کاری میشوند. آنها شک میکنند و داد میزنند.

یک اتفاق ساده
بعد از گذشت حدود یکسال همه باور دارند که زندگیِ عادی را ادامه دهند و اگر یک جلاد را از روی زمین حذف کنند، دنیا زیباتر خواهد شد؛ همه آنها وارد ریسک بزرگتری میشوند و به همسر و کودکِ جلاد کمک میکنند حتی از کارت بانکیشان برای پرداختهای او با گشاده دستی اقدام میکنند! تا این حد نداشتن علم و آگاهی که پلیس به راحتی و در کمتر از ۲۴ ساعت ردشان را پیدا میکند! آیا این مبارزان قرار بوده با همین اندازه توجه و درایت، برای مردمشان، مبارزه کنند و جانشان را برای آزادی فدا کنند؟ آیا به نظر نمیآید که آنها به راحتی بعد از آن همه شکنجه و شرایط سخت، بدون هیچ افسردگی یا استرسی راحت به زندگی عادی برگشته اند؟ آیا هدفِ تعریف شدهای برای حرکتهای مبارزاتیشان داشته اند؟ در شگفتم که آدمهابی با این همه اشتباه و گیجی، چگونه میتوانستند یک انسان را زنده بگور کنند!
جملههای گل درشت و حرفهای تکراری در صحنههای آخر فیلم، در بیابانی دلنشین هیچ حسِ همدردی و غمی را از زجرهای آنها انتقال نمیدهد و تمام تأثیرگذاری فیلم، بعداز دقایقی فراموش میشود.
دردهای مهناز در فیلمِ «زن و بچه» را با دردهای فیلمِ پناهی که مقایسه میکنم، نمیتوانم سعید روستایی را کارگردانی ضد فمینیست بنامم؛ او شجاعانه و قدرتمند در داستانی ساده، دردهایی را به تصویر میکشد که فقط اگر یک زن باشی میتوانی عمقِ این درد را حس کنی. بازیِ درخشانِ پریناز ایزدیار در مقام مادری جوان و زیبا با داشتن دو فرزندِ کوچک، حیرت تماشاگر را برمیانگیرد. او با شروعِ عشوههای زنانه اش و توجه به نیازِ روحی و جسمی تصمیم به حفظِ مردی را دارد که در زندگیاش وارد شده. آرام آرام این زنِ زیبا ترک میخورد ، میشکند و تکه تکه میشود. تغییرات صورت و تسلطِ مثالزدنی او در انتقال حس مادرانه، بقدری عمیق است که در شگفتم چطور او در زندگیش هرگز بچهای نداشته است. روستایی با کارگردانیِ بسیار قوی ، فیلمبرداری عالی و با تدوینِ بی نقص و استفادهٔ بهجا از کلوزاپ و لانگ شات و حرکتهای دوربین با زاویهٔ رو به بالا، زیبایی شناسیِ قوی در بازسازی صحنههای ابتدا و انتهاییِ قصه، در دو موقعیت متفاوت، دیدن چرخاندن اسباب بازی که ما را یاد فیلم سرگیجه هیچکاک و لحظاتی بیمارگونه و مستاصل مانده میاندزد که قدمی بزرگ در پختگی او نسبت به فیلم های قبلیاش حتما هست. او شجاعانه شخصیتِ مردی نسبتا میانسال را به تصویر میکشد که از اخلاق و تعهد، هیچ بویی نبرده و با توجه به فساد مالی در کار، هیچ جای انگیزهٔ عاشقانه در هیچ یک از دو خواهر را انتقال نمیدهد.

زن و بچه
اینجا باید اشاره ای به بازی پیمان معادی داشته باشم، او جوانِ چندان خوش تیپ و کم سن و سالی نیست که رقابت دو خواهر برای دستیابی و تصرفش را باورپذیر کند. بنظرم این نقص در فیلمنامه نیست بلکه در انتخاب هنرپیشه این شخصیت است. چرا که رقابت بین خواهرها و خیانتهای بیشمار و رابطههای پنهانیِ بیشماری را در تاریخ و سینما سراغ داریم.
این نقشِ فمینیستی اینجا پر رنگتر میشود چرا که تماشاگر ترجیح میدهد از واقعیت درون جامعه آنچه را دوست دارد برداشت کند نه آنچه که به وفور دیده میشود. برخورد او زمانِ مرگ فرزندش و زمینههای اخلاق ضد اجتماعی و حرکات غیر نرمال او در مدرسه و جامعه خود مقالهای جداگانه نیاز دارد.
اینجا از زاویهٔ نمایشِ انتقام به هر دو فیلم نگاه میکنم: در فیلمِ جعفر پناهی، دخترِ زندانی که حالا آزاد شده بعد از یکسال شکنجه شدن، براحتی حاضر به کشتن جلاد احتمالی خودش میشود گرچه هنوز از وحشیگری و بیرحمی او در زمان زندانی شدن، مطمئن نیست؛ در آن سو مادری داغ دیده و بشدت شکننده و ناامید، از رسیدن به حقوق فردی و اجتماعی خود درجامعه، بدلیل قوانین مرد سالارانهای که سعید روستایی بسیار قوی به آن پرداخته، نمیتواند به راحتی، پدری را که در شرفِ مرگ است بکشد و پشیمان نباشد.
از نظر روانشناسی، نقطهٔ عطفِ مهم در انتقام با دو نگاه متفاوت در جامعه زنانه به چشم میآید! هیچ شکی در صورت عروس و دخترِ عکاس، باوجودِ قلب لطیف زنانه برای بخشش نمیبینیم و بنظرم شخصیت اصلی ، روح لطیف تر و مهربان تری برای گذشت دارد. با اینکه دخترانِ زندانی از زندگیِ نسبتا مرفهتری برخورد دارند، بازیگر اول فیلم باز با قلبی رئوف، و حس و حالی قشنگ تر از انسانیت به تماشاگر انتقال میدهد.
جا دارد از نگاه خودمان کشورمان رابشناسیم! پشت دوربینِ هر هنرمندی، و نوشتههای هر منتقدی، ناگفتههای زیادی پنهان میماند! گرچه آقای پناهی بسیار محترم و شجاعاند و از خود چهرهای مبارز نشان داده اند، و فیلمساز موفقی هستند که در کنارِ استادِ مسلطی مثلِ عباس کیارستمی فیلمسازی را آموختهاند، اما متاسفانه در امور فنی، قدمی رو به جلو برنداشته اند.
در انتها نگاهی هم به اسامی فیلمها دارم. به نظرم هیچ اتفاق سادهای در فیلم پناهی رخ نداده است، جز جمع شدنُ یک تعداد دوستان ساده اندیش! انتخابِ نام «زن و بچه» برای روستایی، پر از معانی از زن بودن در کنار مادر بودن است. کلمهٔ «مادر» در زنانگی مخفی میشود البته که زنانه بودن همیشه در مادران پر رنگ تر است.

