Skip to main content

راجر ایبرت منتقد معروف امریکایی گفته است: «فیلم‌های خوب، آدم‌های خوب خلق می‌کنند. بر این اساس می‌شود گفت که فیلم‌های خوب اعتراض کنندگان و شورشیان خوب هم می‌سازند، حتی اگر این فیلم‌ها ربطی به سیاست نداشته باشند.
به طور کلی، هر اندیشه‌ای که جنبهٔ ناکارآمد و فرسوده‌ای از زندگیِ بشری را زیر سئوال ببرد و به آن نه بگوید، نوعی طغیان و شورش است. هر دگرگونی در فرم و محتوایِ فیلم هم حرکتی است که به هنجارهای نامطلوب واقعیت و خود سینما نه می‌گوید. از مجموع این نه گفتن هاست که آگاهی و دانائی پدید می‌آید، ذهنیت اعتراضی و شورشی شکل می‌گیرد و یک جایی در خانه، مدرسه ، اداره، خیابان و آب و خاک خود را نشان می‌دهد.

هر فیلمی که با نگاه و خلاقیت متفاوت همراه نباشد، کلیشه‌ها را نشکند و سخنِ نو نیاورد، ایستا و محافظه‌کار و گاهی هم ارتجاعی و کهنه پرست است. از این منظر، آن روش و تفکرِ منجمد شده که همچنان به حفظ اقتدار خود دل بسته، قصد و توان دگرگونی ندارد و برای دنیا و مافیها نسخه های تکراری می‌پیچد و دشمن نوآوری است. هنرهای ادبی، نمایشی و تصویری و شبکه‌های اجتماعی، نقشی کلیدی در تغییر دیدگاه‌ها و گرایش به نوآوری دارند. چشم‌ها را می‌شویند تا به شیوه‌ای دیگر ببینیم. عملکردِ هنر به سرگرمی و لذت روحی محدود نمی‌شود؛ تاثیر گذاریِ فردی و اجتماعی‌اش را نمی‌شود نادیده گرفت. سینمای پیشرو که هر قاعدهٔ از رمق افتاده را به هم می‌زند، در دست‌های هنرمندِ پُر‌مایهٔ توانا و خوش ذوق می‌تواند روشِ متفاوتِ نگاه کردن و بندهٔ راه و رسمِ مسلط نبودن و به جستجوی افق‌های تازه رفتن را به ما بیاموزد. طغیان‌های اجتماعی، غالباً دلایل اقتصادی و فکری و فرهنگی دارند. فیلم‌هایی که جنبه‌هایی از این علل را بازتاب می‌دهند و به نقد می‌کشند، به شکل‌گیریِ ذهنیت آرمانی برای بیان ناخرسندی وانتقاد و اعتراض و شورش کمک می‌کنند. میل به تغییر و تحول درهمه زمینه‌ها، از ویژگی‌های هنرِ سینماست.

زن و پرداختن به سختیِ زندگی، آرمان‌ها و آرزوهای او از موضوع‌های اصلیِ سینما بوده است. شانتال آکرمان شورش خونین زنِ خانه‌دار علیه زیستنِ برده وار و کسالت‌بارش را در فیلم “ژان دیلمان” شرح می‌دهد و سهراب شهید ثالث بیداری و برخاستن زن علیه بهره کشی و تحقیر را در”اتوپیا” درونمایۀ فیلمش قرار می‌دهد. کیانوش عیاری ستم و سرکوب زن طی سال‌های دور و دراز را در “خانهٔ پدری” روایت می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه دیر یا زود، خاطرهٔ دردناکِ قربانی با پیشرفت گریزناپذیرِ جامعه و رنگ باختنِ تعصب، یقهٔ ظالم را خواهد گرفت.

جنبش‌های اجتماعیِ زنان، بی ارتباط با دانشی که از هنر و ادبیات، و البته سینما، فرا گرفته اند نیست. مستندهائی که با این مضمون، گاه و بیگاه به نمایش در می‌آید سیمای معترضِ زن در عرصه‌های مختلف اجتماعی و ارادهٔ او برای درافتادن با تبعیض و ستمکاری را به تماشا می‌گذارد. البته این به چالش کشیدنِ فرمانروائی مردانه  سال‌هاست که در سینمای غرب پا به پای جنبشِ فمنیستی، شروع شده و فیلم‌هایی مانند “تلما و لوئیز” ساختهٔ ریدلی اسکات، فارغ از قوت و ضعفشان، نمادِ دوستیِ زنانه، قانون شکنی و نپذیرفتن نظم در دنیای مذکر شده اند.

زندگیِ زیبا و شاداب ، در برابر سینمای آمیخته به یأس و مرگ و پژمردگی، جانمایهٔ فیلم‌های بسیاری بوده است. زن، که در آثاری مانند ساخته‌های زنده‌یاد بهرام بیضائی، مظهرِ تلاش و باروری و ایستادگی است، با حضورش در فیلم‌های پرامید، عشق انسان‌ها به یکدیگر و نیرویِ زندگی را پر فروغ‌تر کرده است. این فیلم‌ها روحیهٔ بیزاری از زشتی و زمختی را تقویت می‌کنند و در شورش علیه فضای اجتماعی و فرهنگی و سیاسیِ آمیخته به ویرانی، تباهی و دلمردگی، بی‌تأثیر نیستند.

زیردرختان زیتون” عباس کیارستمی، چون نغمهٔ دلنشین و دل انگیزِ پایان فیلم، که آغاز زندگیِ تازه ای است، عشق را تبدیل به یک نیروی زوال ناپذیر می‌کند. فیلم “سرنوشت شگفت انگیز آملی پولن” (به کارگردانی ژان پیر ژونه) حماسهٔ مهرورزی است و به لطف آملیِ مهربان است که لذت ناب دوستی و کمک بی دریغ به همنوعان را حس می کنیم. یا دورتر برویم. موزیکالِ “اشک‌ها و لبخندها“ی رابرت وایز هنوز هم دم مسیحائی دارد و با چشم اندازهای زیبای طبیعت، موسیقیِ الهام بخش و ترانه‌های شاد و شیرین (که در دوبله فارسی طعم دلپذیری پیدا کرده) مرده را زنده می‌کند. این‌ها تأثیرهای حسی و عاطفی فیلم است، و اگر محتوا و رمانتیک بودنش را هم درجاهائی نپسندیم، از خلاقیتِ زنانه و رفتارِ زندگی بخشِ جولی اندروز(به نقش ماریا) چیزی کم نمی‌شود.

اشک‌ها و لبخنده

فراموش نکنیم جنبش‌ها و شورش‌هایی که نظر به پاسداری از طبیعت و محیطِ زیست، نثار کردن محبت و نجات مردمان درمانده دارند، از نگاه و حس و حال رمانتیک خالی نیستند، حتی اگر الگویشان «چه‌گوارا» باشد که شمایلِ رویائی و رومانتیکِ او روی تی‌شرت‌های جوان‌های معترض همچنان می‌درخشد. اصولاً وقتی قرار باشد که سینما لحظه‌های خالیِ زندگیِ ما را پُر کند، فیلم‌های پرنشاط، حتی کمدی‌های ساده‌نگر هم،  قدر و قیمت پیدا می‌کنند. خنده، اشک را پس می‌زند و سرای شادمانی به جای بیت‌الاحزان می‌نشیند.

آزادی و مبارزه به خاطر آن دستمایهٔ بسیاری از فیلم‌هاست. به بند کشیدنِ غریزه و اندیشه دربرخی خانواده‌ها و امر و نهیِ بی‌خاصیت وعادت شدهٔ پدر و مادر و بزرگ‌ترها به کودک و نوجوان، اولین گام درصف آراییِ صاحبانِ قدرت در برابرِ آزادی تن و روان است که ادامه‌اش به محیطِ مدرسه، خیابان، و نظام اجتماعی و سیاسی کشیده می‌شود. فشارها البته بی پاسخ نیست. “نمرهٔ اخلاق صفر” ساختهٔ ژان ویگو شورشی هجو آمیز، در برابرِ نظامِ استبدادی مدرسه است. “مشق شب” ساختهٔ عباس کیارستمی هم یک فیلمِ اعتراضی است که از رخنه کردنِ زورگویی در ساختارِ آموزشی شکایت دارد.

مقاومت و هنجار‌شکنیِ اجتماعی و سیاسی هم اظهرِ من الشمس است و گاهی شورش‌گر، بهترین دفاع را، حمله می‌داند و این کلامِ قصارِ قیصر، خطاب به خان دائی را آویزه گوش می‌کند که: “نزنی می زننت!” فیلم‌های زیادی هستند که کشاکشِ بندگی و رهائی در محیطِ خانوادگی را دستمایه قرار داده‌اند. نیکلاس ری در”شورش بی‌دلیل” (ترجمه درستش “شورش بی هدف” است) به طغیان و بحرانِ عاطفی و اخلاقیِ نوجوانانی می‌پردازد که از خانواده و جامعه، جزریاکاری و خودخواهی چیزی ندیده‌اند و در شورشِ خود، از دست زدن به خلافکاری نیز پروا ندارند. در”پرتقال کوکی” ساختهٔ استنلی کوبریک، این شورش، همراه با خشونتِ بیش از حد  جوانان است که یکه‌تازی می‌کند؛ اما نظامِ مسلط، با حق به جانبیِ بیرحمانه‌ای شورشگر را سرِ‌جایش می‌نشاند.
“پدر سالار” ساختهٔ برادرانِ تاویانی هم به گودالی بین پدر و پسر چشم می‌دوزد که امکانِ پُر شدنش نیست و پسرِ تحقیر شده، سرانجام سر به عصیان برمی‌دارد، از جا بر‌می‌خیزد و به راهِ مستقل خود می‌رود.

چارلی چاپلین در فیلم “دیکتاتور بزرگ” با یک سخنرانیِ به یاد ماندنی، از سربازان می‌خواهد فرمانبردارِ نازیسم نباشند و به شکل رمه در نیایند. آیزنشتاین در “رزمناو پوتمکین” سرپیچیِ گروهی از خدمهٔ یک ناوِ جنگی  را می‌ستاید و در همان حال زشتیِ کشتارِ سنگدلانهٔ مردمِ بی‌دفاع، به دستِ نظامیان را در رویِ پله های اودسا نشان می‌دهد. در “فارنهایت ۴۵۱“،  ساختهٔ فرانسوا تروفو، گی مونتاگ که مأمورِ سوزاندنِ کتاب‌های گمراه‌کننده است و مأموریت او کتاب سوزانِ دوران نازی ها را تداعی می‌کند، سرانجام به آگاهی می‌رسد، از فرمانبرداریِ کورکورانه سر‌پیچی می‌کند و به مردمی می‌پیوندد که با وجود از دست دادنِ کتاب‌ها، جریانِ دانائی و فرهنگ را به شکل های ابتکاری ادامه می دهند. عکسِ قضیه هم گاهی اتفاق می‌افتد. شورشی و ستیزه‌گر خیانت می‌کند و به دشمن ملحق می‌شود. اما باید تقاص پس بدهد. سینما از این وضعیت هم غافل نبوده است. “اسب کهر را بنگر” ساختهٔ فرد زینمان دربارهٔ جنگ‌های داخلیِ اسپانیاست که در آن مانوئل آرتیگز (گریگوری پک)، همراهِ چریک‌های جمهوری خواه، با فاشیست‌ها
می‌جنگد. اما دوستِ نزدیکش پس ازسالها، خبرچین از آب در می‌آید و آرتیگز به این باور می‌رسد که وقتی سرکردهٔ دشمن و دوستِ خائن، شانه به شانهٔ هم ایستاده اند، اولویت این است که باید گلوله را خرج آدم خائن کرد. در “عروج” ساختهٔ لاریسیا شپیتکو، یکی از پارتیزان‌های روسی با آلمانی‌های اشغالگر همکاری می‌کند و باعثِ مرگِ وطن پرستان می‌شود. طولی نمی‌کشد که وجدانِ نا آرام، گریبانش را می‌گیرد. اما بخت یارش نیست تا چون یهودای شرمنده، که مسیح را لو داد، خود را حلق آویز کند. پس محکوم به تحملِ عذاب ابدی است.

ایستادگی بر سرِ عقیده و نان به نرخ روز نخوردن و مرعوبِ قدرتِ حاکم نشدن، نیز گونه‌ای مقاومتِ پر ارزش در برابرِ جباریت است. “مردی برای تمام فصول” ساختهٔ فرد زینمان و “یک زندگی پنهان مانده“ی ترنس مالیک، داستانِ کوتاه نیامدن و جان باختن انسان‌هایی است که با همۀ سختی‌ها از باورهای خود دست نمی‌کشند.

چند نمونهٔ کوچک که ازمیان هزاران فیلم نام بردم، به برخی از انگیزه‌ها و آماج‌های اعتراض و طغیان و نه گفتن درعرصه‌های فردی و اجتماعی می‌پردازند. این فیلم‌ها به سهم خود، در کنارِ سایرِ هنرها و اندیشه‌های اعتراضی، ممکن است توشۀ فکری و احساسیِ کسانی را فراهم کنند که رویایی رنگین در سر دارند و در گوشه و کنارِ جهان، به امیدِ دگرگونی، با عشق و هیجان، صدای اعتراض و عصیانِ خود را بلند می کنند…