Skip to main content

من در دورانِ دانشجویی در هند، چند روزِ پیاپی در پشتِ صحنه‌ی فیلمِ «گاندی» ساخته‌‌ی ریچارد آتن‌برو حضور داشتم. دانشجویِ رشته‌ی سینما بودم اما هنوز فیلم‌های سنگام، شعله، آواره، مادر هند، دیوار و…و را هم ندیده بودم. پاره‌ای از همکلاسی‌هایم اعتقاد داشتند فیلمِ گاندی درباره‌ی هندِ واقعی و ماهاتما گاندی نیست چون واقعیتِ تلخ و هولناکِ کشتارِ آمریتسار را در قصه حذف کرده اند، بعد برایم توضیح می‌دادند که آن زمان، انگلیسی‌ها به فرماندهی سرگرد مک دونالد برای از بین بردنِ اتحادِ مسلمانان و هندوها و شورش‌های استقلال‌طلبانه در یازدهم آوریل، بعضی از سرانِ فعالِ آزادی‌خواه را به قتل می‌رسانند. اما این کار مثلِ کبریتی در انبار باروت، شعله می‌کشد. پس از آن، تنش‌هایی آغاز می‌شود که در سیزدهم آوریل، پنج اروپایی و ۲۰ هندی کشته می‌شوند و جنگی را علیه مردمِ‌ بی‌دفاع در آمریستار آغاز می‌کنند و برای کنترلِ منطقه‌ی پنجاب و شهر آمریتسار تصمیم می‌گیرند آبِ نوشیدنیِ شهر را با زهر، مسموم کنند تا کشتاری وحشیانه راه بیفتد و مردم را از شورش بترسانند. مهاتما گاندی از موضوع با خبر می‌شود و دستور می‌دهد مردم دورِ چاه آب، حلقه بزنند و شبانه روز همانجا بمانند. درست شبیه کاری که مردم دزفول و اهواز، زمان این جنگ و تهدید ترامپ، بشکلی داوطلبانه و خودجوش، روی پُلِ کارون انجام دادند. در آمریستار، دشمن برای پراکنده کردن مردم، به سربازانش دستور تیراندازی می‌دهد، عده‌ی زیادی در اطرافِ چاه، کشته می‌شوند اما آب شهر از گزند دشمن مصون می‌ماند.

کشتارِ آمریتسار

حکایتِ این روزهای جنگ در ایران و تهدیدهای منهدم کردنِ پل‌ها و زیرساخت‌ها از طرفِ ترامپ و حلقه‌ای از جمعیت که روی پلِ کارون شکل گرفت، خاطراتِ آن‌روزها را برایم زنده کرد. من قبل از ورود به هند، پذیرشِ دانشگاهِ کلرادو را برای ادامه‌ی تحصیل دریافت کرده بودم، درست زمانی که در ایران هر روز صدای انقلاب، بلند و بلندتر می‌شد. با خوشحالی، سر از پا نمی‌شناختم، در آسمان‌ها پرواز می‌کردم که گذرنامه‌ی مزین به ویزا را از من دزدیدند. حالا چطور شد که ناگهان سر از هندوستان درآوردم و بجای سه سال، هفت سال را در آنجا گذراندم و با جهانِ دیگری هم آشنا شدم، همگی را در کتابی بنام جیگولو، نوشته‌ام.

دانشجویان رشته های فیلمبرداری، تدوین. صدا برداری. انستیتو فیلم و تلویزیون هندوستان -پونا. سال های ۱۹۷۹- ۱۹۸۴

سال ۱۹۸۲ در روزی مثل هر روز، خمیازه‌کشان از خوابگاه بسوی سالنِ غذاخوریِ دانشگاه که محل خوردنِ صبحانه بود، سلانه سلانه می‌رفتم. هیچکس نبود. ساکت و کور، هیچ دانشجویی نبود. فضایی ترسناک حاکم شده بود. اولین فردی که دیدم، کارگری در حالِ جارو زدن بود. از او سوال کردم. چرا پارابات استودیو( نام اولیه فیلم انستیتو) اینقدر سوت و کور شده؟ او هم هیچ نمی‌دانست. زیرِ درختِ فضیلت و حکمت یا «ویزدم تری» که پاتوقِ دانشجویان بود هم کسی ننشسته بود. بشدت مشتاق این بودم بدانم چرا امروز همه جا خلوت است و هیچ کس نیست. دانشجوها و استادان دانشگاه کجا رفته‌اند. چرا نیستند؟ چه اتفاقی افتاده است؟ پس از صرف صبحانه، بالاخره یکی از دانشجویان مالزیایی که یک سال زودتر از من وارد دانشکده شده بود و در رشته‌ی تدوین درس می‌خواند را دیدم. او هم بی‌خبر بود و نمی‌دانست. دانشجویِ دیگری که افریقایی بود، آمد. برای او هم سوال شده بود.

زیرِ آن درختِ نشسته بودیم و چای می‌خوردیم و گپ می‌زدیم. تا حدود ساعت ده صبح، معلوم شد مابقیِ دانشجویان همراه با استادان، پشتِ صحنه‌ی فیلمبرداری رفته اند. فیلمبرداریِ فیلمِ «گاندی» آغاز شده و آن‌ها سر و دست می‌شکستند تا یک لحظه از فیلمبرداریِ این فیلم را از نزدیک ببینند. بلاخره یکی از دانشجویان خبر را داد: «ریچارد آتن بورو، در پونا است و از تمام دانشجویان و استادان خواسته به‌ محلِ فیلمبرداری بروند…»

حالا، چرا ما مطلع نشده بودیم را سال‌ها بعد فهمیدیم. گفته‌اند فقط دانشجویان هندی بیایند چون ماها را بخاطر چهره و رنگِ پوست، خارجی حساب می‌کردند. تا نزدیکی‌های ظهر به خودمان می‌پیچیدیم و ناراحت بودیم و از شما چه پنهان، حسِ حسادت‌مان هم گل کرده بود که زین‌الدین، دانشجوی مالزیاییِ رشته‌ی تدوین گفت: «شما بنشینید تا من بروم دفترِ دانشکده و ببنیم چکار می‌توانم بکنم!» او رفت و چند دقیقه بعد با خوشحالی برگشت، چهره‌ی خندانش هنوز در خاطرم هست. از دور بلند‌بلند گفت: «ماشین دانشکده را گرفته‌ام که ما را هم به محل فیلمبرداری ببرند…»

زنده‌یاد «کریشنا مورتی»، رئیس دانشکده بود و محبت زیادی هم به دانشجویان مهمانِ کشورش داشت. او برنامه‌ریزی‌های بسیار هوشمندانه‌ای را، هر سال برای دوره‌‌های مختلف، تدارک می‌دید تا دانشجویان بتوانند از نزدیک با استادانِ مهمان و یا کارگردانان شناخته شده جهانی آشنا شوند که از میان آنان می‌توانم به چهره‌هایی مثلِ کریستف زانوسی، ایشتوان ژابو و رومن پولانسکی یاد کنم. این خبر، ما چند نفر را هم که دانشجوی خارجی بودیم، خوشحال کرد. همان زمان ناگهان از درِ ورودیِ دانشکده یکی از دانشجویان، با سر و روی گرد و خاک گرفته و خسته، وارد شد و باهیجان، شروع کرد به تعریف کردن از پشتِ صحنه‌ی این فیلم: «بچه‌ها، جایتان خالی، صحنه‌ی ورودِ اسب‌ها و سربازانِ انگلیسی را فیلمبرداری می‌کردند که مردم زیرِ سُمِ اسب‌ها له می‌شوند!»
ما هم با ولع بسیار داشتیم به ادامه‌ی روایت او گوش می‌دادیم: «آتن‌برو که گفت اکشن! من همین‌طور که با شکم روی زمین خوابیده بودم، اسبی با سوارِ انگلیسی، پایش را گذاشت روی پشتم! از ترس بر گشتم، پشیمان شدم. خیلی خطرناک بود! فکر می‌کنم تا شماها بخواهید بروید، دیر شده، بهتره از خیرش بگذرید!»

خلاصه که چنان گزارش صحنه‌ها را با آب و تاب تعریف کرد که من هم غم زده و مات و متحیر مانده بودم که چرا دوستان و یا همکلاسی‌ها لام تا کام چیزی نگفته اند. مثلِ مار زخمی، به‌ خودم می‌پیچیدم که به دوستانم چه بگویم. به آنیل چه بگویم، به گروال چه بگویم، به آنوپ چه بگویم، به رامش چه بگویم!؟ حرف‌ها و کلماتِ انگلیسی در ذهنم چپ و راست رژه می‌رفتند و آسمان و زمین را بهم می‌بافتند! زین الدین گفت: «من بروم به راننده اطلاع دهم منصرف شده‌ایم و نمی‌رویم، از آنجا هم بروم سراغ آقای نیر که مدیر تدارکات دانشکده است» رفت و با خوشحالی و غرور برگشت و پرسید: «فردا می‌رویم، تو هم می‌آیی؟»

دانشجویان رشته های فیلمبرداری، تدوین. صدا برداری. انستیتو فیلم و تلویزیون هندوستان -پونا. سال های ۱۹۷۹- ۱۹۸۴

روزِ بعد، سوار بر موتورسیکلت بسوی کاخ آقا خان رفتیم. این کاخ را که خالی از سکنه بود، برای نماهای داخلیِ منزلِ گاندی انتخاب کرده بودند. با مسئولین دانشکده که در فضای باغ قدم می زدند، حال و احوالی کردیم و به طرف لوکیشن رفتیم. هیچ‌کدام از عواملِ فیلم را نمی‌شناختیم، اما کارتِ ورودمان، معرفی‌نامه‌ای از طرفِ دانشکده‌ی سینمایی بود و اجازه داشتیم فیلمبرداری را از نزدیک ببینیم. من آن روز، اولین بار بود «بن کینگزلی» را از نزدیک می‌دیدم. به دستیارِ کارگردان که کنارم ایستاده بود، گفتم: «چه گریمِ قشنگی دارد، انگار خودِ مهاتما گاندی زنده شده!» گفت: «هر روز سه تا چهار ساعت، گریمش طول می‌کشد.» پرسیدم: «بازیگرِ این نقش کیه؟ فکر کنم ناشناس باشه.» سری تکان داد و گفت: «در ساحلِ دریایِ کارائیب در حالِ قدم زدن بوده که آقای آتن بورو، او را دیده، باهاش برای بازی صحبت کرده و او هم فورا جواب مثبت داده…»

ریل و وسایل نورپردازی و کابل‌ها، در و دیوار و کف اتاق را پر کرده بودند. برای صحنه‌ی ورود گاندی (بن کینگزلی) و نشستن او پشت چرخِ نخ‌ریسی، هشت برداشت گرفته شد. در برداشت اول، فیلمبردار از حرکتِ تراولینگ ناراضی بود. در برداشت دوم، سایه‌ی بوم در کادر دیده شده بود. خلاصه که هربار اشکالی پیش می‌آمد، بالاخره در برداشتِ هشتم، کارگردان راضی شد. راستش من از برداشت سوم و چهارم به‌بعد، حوصله‌ام سر رفت و به حیاط رفتم. با دستیاران گروه هندی فیلم که دانشجویانِ سابق دانشکده بودند، آشنا شدم، کمی هم در‌باره‌ی کار با بیگ پرودکشن گفتگو کردیم. گروه تولید، سه روز در کاخِ آقاخان فیلمبردای داشتند و ما هم اجازه داشتیم از نزدیک کارشان را نظارت کنیم.

کاخِ آقاخان

نماهای خیابان ماین استریت و روالِ زندگیِ مردم و سخنرانی در کنگره را در سالنِ دانشگاه فرگوسن کالج شهر پونا، گرفته بودند. همکلاسی‌ام بانسل، از فرقه‌ی سیک‌ها بود و هر روز عصر، بحث و گفتگوی ما و سایر داشجوها، در باره‌ی جنبشی که ماهاتما گاندی در هندوستان ایجاد کرده بود، داغ بود. یکی می‌گفت، شنیده‌ام کشتارِ آمریتسار را در قصه حذف کرده اند، جنگی که گروهی از مردمِ‌ بی‌دفاع در آمریستار کشته شدند. البته اوج جنایت در اجتماعی از مردم در جالیان باغ در سال ۱۹۱۹ اتفاق می‌افتد که سربازان، دو هزار نفر را بقتل می‌رسانند. جنایتی که نه تنها مردم را متفرق نمی‌کند که عزمشان را برای مبارزه، جدی‌تر می‌کند. انگلیسی‌های خشمگین، برق و آبِ شهر را قطع می‌کنند و بسیاری از مردم بی دفاع که هنوز تعدادشان به درستی مشخص نیست به خاطرِ نداشتن دارو، آب و برق و مواد غذایی از دنیا می‌روند.»

دانشجوی دیگری برای این که مسیر بحث را عوض کند، می‌گوید: «البته این فیلم در باره‌ی گاندی است و نه آمریتسار.» دیگری می‌‌گوید: «بازیگر گاندی را باید از بینِ هندی‌ها انتخاب می‌کردند، نه یک چهره‌ی خارجی که اصلا شناختی نسبت به مردم و فرهنگِ هندوستان ندارد. نهایتا می‌شود یک فیلم بیوگرافی توسط یک کارگردانِ انگلیسی، که احتمالا بر علیه هندوستان هم هست!» یک دانشجوی غیرهندی هم با اعتراض می‌گفت: «نه…نه…اینطور نیست!» خلاصه که بحث‌ها، صداها و طنینِ آن هنوز در ذهنم پرواز می‌کنند.

بن کینگزلی در سر صحنه فیلمبرداری فیلم گاندی

دو سالِ بعد، نسخه‌ی تمام شده‌ی فیلم به آرشیوِ سینمایی هندوستان می‌رسد و دانشجویان، در سالن سینماییِ دانشکده، ایستاده و نشسته و رویِ سر و کول هم، فیلم را می‌بینند. هنگامِ پایان فیلم، و دیده شدنِ تیتراژ، از تشکر و همکاریِ دانشجویان و استادان دانشکده سینماییِ فیلم و تلویزیون هندوستان، تمامی بینندگان دست زدند. چند سالی گذشت تا دوباره فیلم را در آلمان و با دوبله آلمانی دیدم. این بار خبری از تیتراژِ تشکر از دانشجویان و استادان دانشکده در فیلم نبود. صدای «باسل» هنوز در گوشم می‌پیچد که با رگ‌هایی از گردن بیرون زده، رو به بقیه دانشجویان می‌گفت: «اگر کشتارِ آمریتسار در فیلم نباشد، فیلم هیچ ارزشی ندارد…» یکی هم می‌گفت: «کمونیست‌ها این را می‌گویند، اصلا اینطوری نبوده.»

همانطور که در ابتدای این گزارش اشاره کردم، واقعه‌ی کشتارِ مردم آمریتسار توسط سربازانِ انگلیسی که برای کنترلِ منطقه‌ می‌خواستند آبِ نوشیدنیِ شهر را با زهر، مسموم کنند، تا کشتاری وحشیانه راه بیفتد و مردم از شورش بترسند را هرگز فراموش نمی‌کنم. سیاستی که ماهاتما گاندی دستور می‌دهد مردم دورِ چاه آب، حلقه بزنند و شبانه روز همانجا بمانند. درست شبیه کاری که مردم دزفول و اهواز، زمان این جنگ و تهدید ترامپ، روی پُلِ کارون انجام دادند در آمریستار به سربازانِ انگلیسی دستور تیراندازی داده می‌شود، عده‌ی زیادی در اطرافِ چاه، کشته می‌شوند اما آب شهر از گزند دشمن مصون می‌ماند. همه‌ی این سکانس ها در فیلم «گاندی» بصورتی ظاهری و گذرا گنجانده شده است بی آنکه از وقوع چنین جنایتی حرفی به میان بیاید.

شاید همه این‌ها باعث شده بود که برای گرفتنِ عکس با بن کینگزلی که بعدا معروف شد و یا ریچارد آتن‌بورو، هیچ علاقه‌ای نداشته باشم…