از هیتلر تا فرماندهان آخرالزمانی
اگر روزی فیلمی بزرگ درباره جنگی که علیه ایران به راه افتاد ساخته شود، بعید نیست که تاریخ سینما بار دیگر همان الگویی را تکرار کند که در بسیاری از فیلمهای جنگی قرن بیستم دیدهایم: تبدیلِ رهبران جنگطلب به چهرههای شیطانی. روایتِ فیلمسازان در به تصویر کشیدنِ چنین فیلمهایی، احتمالاً برخی از رهبران سیاسی که تصمیم به آغاز این جنگ گرفتند، به عنوان شخصیتهایی تصویر خواهند شد که از فاصلهای امن فرمان حمله صادر کردند، در حالی که قربانیان واقعیِ این آتش و خون، مردم عادی و غیرنظامیان بودهاند.
در روایت سینمایی چنین جنگی، شخصیتهایی مانند دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو ممکن است در قالب رهبرانی ظاهر شوند که تصمیمهایشان سرنوشت میلیونها انسان را تغییر داد و مرگ و ویرانی گستردهای به همراه آورد. سینما در طول تاریخ بارها نشان داده است که وقتی جنگها به پایان میرسند و فاصله تاریخی ایجاد میشود، روایتهای هنری به سراغ این چهرهها میروند و آنان را در جایگاهی قرار میدهند که بیشتر شبیه شخصیتهای تراژدیهای بزرگ هستند؛ شخصیتهایی که قدرت و ایدئولوژی آنان را به سوی نابودیِ دیگران سوق داده شدهاند. چنین رویکردی در تاریخ سینما بیسابقه نیست. همانگونه که فیلمها رهبرانی مانند آدولف هیتلر، بنیتو موسولینی و دیگر معماران جنگهای ویرانگر قرن بیستم را به عنوان نمادهای شر در تاریخ به تصویر کشیدهاند، هر جنگی که جهان را تکان میدهد، دیر یا زود روایت سینمایی خود را پیدا میکند.

جنگ در تاریخ بشر همواره صحنهای بوده است که در آن تاریکترین لایههای طبیعت انسان آشکار میشود. سینما، به عنوان هنری که توانایی ثبت و بازآفرینی تجربههای انسانی را دارد، از همان نخستین دهههای پیدایش خود بارها به سراغ جنگ رفته است؛ گاه برای ستایش قهرمانیها، گاه برای تبلیغ ایدئولوژیهای سیاسی، و گاه برای افشای چهرههای تاریکی که در دل این فاجعه انسانی پنهان شدهاند. در میان این روایتها، یکی از مهمترین و پیچیدهترین عناصر، تصویر «شر» است؛ شرّی که در قالب شخصیتهای گوناگون در فیلمهای جنگی ظاهر میشود: فرماندهان بیرحم، سیاستمداران جنگطلب، سربازانی که انسانیت خود را از دست دادهاند، و نظامهایی که انسانها را به ابزارهای نابودی تبدیل میکنند.
سینمای جنگ در طول بیش از یک قرن، به نوعی آرشیو تصویری از این چهرههای شیطانی تبدیل شده است. گاه این چهرهها در قالب رهبران سیاسی ظاهر میشوند؛ رهبرانی که جنگ را آغاز میکنند و میلیونها انسان را به کام مرگ میفرستند. گاه نیز در قالب فرماندهان نظامی یا حتی سربازان عادی دیده میشوند که در میدان نبرد به هیولاهایی تبدیل شدهاند. در نخستین دهههای تاریخ سینما، به ویژه در دوران جنگ جهانی اول و دوم، تصویر شر در فیلمهای جنگی اغلب ساده و تکبعدی بود. دشمن در چنین فیلمهایی هیولایی بیچهره بود. در بسیاری از فیلمهای تبلیغاتی دوران جنگ جهانی دوم، سربازان آلمانی و ژاپنی به صورت ماشینهای بیرحم و فاقد انسانیت نمایش داده میشدند. هدف این نوع تصویرسازی، تقویت روحیه ملی و ایجاد نفرت از دشمن بود.

ر جبهه غرب خبری نیست
اما با گذشت زمان و با افزایش فاصله تاریخی از جنگها، سینما توانست با نگاهی پیچیدهتر به مفهوم شر در جنگ بپردازد. یکی از نخستین فیلمهایی که تصویری عمیق از فاجعه جنگ ارائه داد «در جبهه غرب خبری نیست» بود. این فیلم که بر اساس رمان اریش ماریا رمارک ساخته شد، نه تنها جنگ را ستایش نمیکند بلکه آن را به عنوان ماشینی نشان میدهد که نسل جوان را میبلعد. در این فیلم، فرماندهان نظامی که در پشت خطوط جبهه نشستهاند و جوانان را به میدان مرگ میفرستند، خود به نوعی نمایندگان شر ساختاری هستند.

«راههای افتخار
در فیلم «راههای افتخار» ساخته استنلی کوبریک، یکی از تکاندهندهترین تصویرهای شر در ساختار قدرت نظامی دیده میشود. ژنرالهای فرانسوی برای حفظ آبروی ارتش، سه سرباز بیگناه را به مرگ محکوم میکنند. این تصمیم نه از روی ضرورت نظامی بلکه از روی غرور و جاهطلبی گرفته میشود. کوبریک در این فیلم نشان میدهد که چگونه قدرت و غرور میتواند انسان را به موجودی بیرحم تبدیل کند.

اینک آخرالزمان
اما شاید یکی از پیچیدهترین چهرههای شر در سینمای جنگ، شخصیت سرهنگ کورتز در فیلم «اینک آخرالزمان» ساخته فرانسیس فورد کاپولا باشد. کورتز فرماندهای است که در جنگ ویتنام به این نتیجه رسیده که برای پیروزی باید تمام مرزهای اخلاقی را کنار گذاشت. او در دل جنگلهای کامبوج حکومتی کوچک برای خود ساخته است و سربازانش او را همچون خدایی تاریک میپرستند. کورتز در واقع نمادی از این پرسش است که آیا جنگ میتواند انسان را به هیولایی تبدیل کند.

جوخه
در فیلم «جوخه» ساخته الیور استون نیز یکی از چهرههای تاریک جنگ دیده میشود: گروهبان بارنز. او سربازی است که جنگ روحش را نابود کرده است. بارنز بدون هیچ تردیدی دست به خشونت میزند و حتی از کشتن غیرنظامیان نیز ابایی ندارد. در مقابل او گروهبان الیاس قرار دارد که هنوز انسانیت خود را حفظ کرده است. این تقابل دو شخصیت نشان میدهد که جنگ چگونه میتواند انسانها را به دو مسیر کاملاً متفاوت بکشاند.

غلاف تمام فلزی
در فیلم «غلاف تمام فلزی» ساخته استنلی کوبریک، شر در قالب شخصیت سرگروهبان هارتمن ظاهر میشود. او مربیای است که با تحقیر و خشونت روانی، سربازان جوان را به ماشینهای جنگی تبدیل میکند. در نگاه او، انسانیت مانعی برای تبدیل شدن به یک سرباز خوب است. هارتمن نماینده نظامی است که برای ساختن یک جنگجو ابتدا شخصیت انسانی او را نابود میکند.

فهرست شیندلر
یکی از هولناکترین تصویرهای شر در سینما را میتوان در فیلم «فهرست شیندلر» دید. شخصیت آمون گوت، فرمانده اردوگاه کار اجباری، انسانی است که کشتن زندانیان برایش نوعی سرگرمی شده است. صحنههایی که او از بالکن خانهاش زندانیان را هدف قرار میدهد، به یکی از فراموشنشدنیترین تصویرهای شر در تاریخ سینما تبدیل شده است.

سقوط
در فیلم «سقوط» نیز تصویری متفاوت از هیتلر دیده میشود. در این فیلم، او نه تنها به عنوان دیکتاتوری خونریز بلکه به عنوان انسانی گرفتار در توهمات ایدئولوژیک تصویر میشود. او حتی در روزهای پایانی جنگ نیز حاضر نیست واقعیت شکست را بپذیرد و همچنان میلیونها نفر را قربانی رؤیای خود میکند.
در فیلم «حرامزادههای لعنتی» ساخته کوئنتین تارانتینو، یکی از کاریزماتیکترین چهرههای شر در سینما دیده میشود: سرهنگ هانس لاندا. او افسر نازیای است که با لبخندی آرام و رفتاری مودبانه، دست به اعمالی هولناک میزند. این تضاد میان ظاهر مودبانه و خشونت درونی، شخصیت او را به یکی از پیچیدهترین ضدقهرمانان سینمای جنگ تبدیل کرده است.
در فیلم «نجات سرباز رایان» نیز جنگ به شکلی واقعگرایانه و بیرحمانه تصویر میشود. صحنه نبرد ساحل اوماها یکی از تکاندهندهترین صحنههای تاریخ سینماست. در این فیلم، دشمنان نیز انسانهایی هستند که برای بقا میجنگند. همین نگاه انسانی است که خشونت جنگ را حتی دردناکتر میکند.

نجات سرباز رایان
در فیلم روسی «بیا و ببین» یکی از هولناکترین تصویرهای شر در جنگ دیده میشود. در این فیلم، نیروهای نازی روستاییان بلاروسی را به شکلی وحشیانه قتلعام میکنند. چهره سربازان در این فیلم به تدریج به هیولاهایی بیاحساس تبدیل میشود. فیلم نشان میدهد که چگونه جنگ میتواند انسانها را از درون نابود کند.

بیا و ببین
در سینمای ژاپن نیز فیلم «آتش در دشت» تصویری تلخ از سربازان شکستخورده ارائه میدهد. این سربازان که در جنگ جهانی دوم در فیلیپین گرفتار شدهاند، برای زنده ماندن به اعمالی دست میزنند که مرزهای اخلاقی را در هم میشکند.
اما سینمای جنگ تنها درباره دشمنان خارجی نیست. بسیاری از فیلمهای مهم این ژانر نشان دادهاند که شر میتواند در میان نیروهای خودی نیز وجود داشته باشد. در «راههای افتخار» دشمن واقعی سربازان فرانسوی نه ارتش آلمان بلکه ژنرالهای خودشان هستند. در «جوخه» نیز دشمن اصلی گاه نه ویتکنگها بلکه خشونت درونی سربازان آمریکایی است.
یکی از مهمترین ویژگیهای سینمای مدرن این است که تلاش میکند از تصویرهای سادهانگارانه فاصله بگیرد. در این فیلمها دشمن دیگر هیولایی بیچهره نیست بلکه انسانی است با خانواده و زندگی. همین نگاه است که جنگ را به عنوان تراژدیای انسانی نشان میدهد. در نهایت، سینمای جنگ به ما یادآوری میکند که شر در جنگ تنها در میدان نبرد شکل نمیگیرد. بسیاری از جنگها در اتاقهای قدرت آغاز میشوند؛ جایی که رهبران سیاسی تصمیمهایی میگیرند که سرنوشت میلیونها انسان را تغییر میدهد.
چهرههای شیطانی در سینمای جنگ در واقع آینهای هستند که انسان در آن تاریکترین بخش وجود خود را میبیند. این فیلمها به ما یادآوری میکنند که جنگ پیش از آنکه شهرها را ویران کند، روح انسان را نابود میکند. شاید بزرگترین وظیفه سینما همین باشد: اینکه اجازه ندهد چهرههای واقعی شر در میان شعارها و روایتهای رسمی پنهان شوند. فیلمهای جنگی بزرگ نه تنها میدانهای نبرد را بازسازی میکنند، بلکه نشان میدهند که پشت هر جنگ، تصمیمهایی وجود دارد که از سوی انسانهایی گرفته شده است.
و شاید روزی که فیلمسازان آینده به جنگهای امروز نگاه کنند، همان کاری را خواهند کرد که سینما با جنگهای گذشته انجام داد: نشان دادن چهره رهبرانی که جنگ را آغاز کردند، و مردمی که بهای آن را پرداختند. زیرا در نهایت، همانگونه که تاریخ بارها نشان داده است، در هر جنگی قهرمانان و قربانیان وجود دارند، اما در پشت پرده آن همواره چهرههایی ایستادهاند که تاریخ آنان را نه به عنوان فاتح، بلکه به عنوان معماران فاجعه به یاد خواهد آورد.

