فیلم کالتِ «سلطان نیویورک» ساختهی آبل فرارا، داستان زندگیِ فرانک وایت تبهکاری غیر کلیشهای است که با وثیقه از زندان آزاد میشود، چون توانسته مسئولان زندان را متقاعد کند که اصلاح شده است. او شخصیتی چند وجهی و پیچیده دارد که باوجودِ مشارکت در کارهای خیریه، طبعی خشن دارد و ادعا میکند معمولا کسانی را به قتل رسانده که مستحقِ مرگ بوده اند!»
جهانِ این فیلم از ویژگیهای درامهای آشنا و معمول گنگستریِ است اما خود را به قصهای تیپیکال از جنسِ «رئیس باندی از زندان آزاد میشود و تلاش میکند قدرت را از رقبایش پس بگیرد»، محدود نمیکند. فرض کنید در این فیلم با یک تراژدیِ شکسپیریِ مدرن مواجهاید که در آن تمام شخصیتها کشته میشوند و در نهایت، شخصیت اصلی نیز فرجامی خوش پیدا نمیکند. پس چرا «سلطان نیویورک» همچنان اثری سهل و ممتنع است و در غبارِ زمان گم نشده است؟ پیچیدگیِ این معادله کجاست؟ دشواریِ مواجهه با این فیلم، ریشه در پرداختِ شخصیتِ متناقضِ «فرانک» (کریستوفر واکن) دارد؛ شخصیتی که مرکزِ ثقلِ فیلمنامه است و شبیه قهرمانها/ضدقهرمانهای کلاسیکِ تراژدیهای شکسپیری نیست.

فرانک برای مریدانش، چهرهای است خوشخلق و کاریزماتیک، اما در نظرِ دیگران، آدمیست حریص و قدرتطلب که باید به هر ترفندی مهار شود. در حالی که بهنظر میرسد هیچ سحر و ترفندی بر او کارگر نیست و مانندِ عصای موسی، اژدها میشود و یکبهیکِ دشمنانش را میبلعد. فرارا برای خلقِ فرانک به این موارد اکتفا نکرده و موفق شده قراردادهای ذهنیِ مخاطب نسبت به اِلمانهای سینمای گنگستری را به چالش بکشد. فرانک، کاراکتری بهشدت اصولگرا و عدالتخواه و در عین حال، بینهایت قدرتطلب است. او رابین هودی است در نظر بگیرید که چنین گانگستری، با پولی که از قاچاقچیانِ مواد مخدر دزدیده، به بیمارستانی در یک محله محروم کمک میکند یا آن دسته از تبهکارانی را سربهنیست میکند که کارگرهای فقیر و مهاجر را استثمار میکنند یا از بچهها سوءاستفاده میکنند. از این زاویه، وایت نمونه بارز یک قهرمان «فرارا»یی است؛ یک ناجیِ مسلسل به دست که رستاخیز کرده و برای برقراریِ صلح و عدالت از ملکوت به زمین بازگشته است!
فرانک، با آن رنگوروی پریده و نگاهِ از گور برگشتهاش، از زندان به شهرِ گناه بازمیگردد تا جنگ با حرامیان را آغاز، و شهر را پاکسازی کند. او بیش از آنکه شمایلِ یک گنگستر را داشته باشد، شبیه یک چریکِ انقلابی است که رقیب برایش بیمعناست، و دیگران (پلیس، ایتالیاییها، لاتینها و آسیاییها)، برایش چیزی جز مانع و دشمن در راهِ برقراریِ عدالت نیستند. انگار فرانک، مانندِ تقریباً تمامِ رهبرانِ انقلابیِ تاریخ، در پیِ جمعکردن تیپاخوردهها و اقلیتهای سرکوبشدهی جامعه است تا ارتشی تشکیل دهد و دنیا را تسخیر کند.

پس از هر فتحالفتوح، دوربینِ «فرارا» کلوزآپهای طولانی از فرانک میگیرد که با صورتی یخی به شهر خیره میشود. هرچه به پایانِ فیلم نزدیک میشویم، ستیزها خونینتر میشوند و یأسِ بیشتری به چشمانِ فرانک نفوذ میکند. رسمِ دنیا چنین بوده است:
«انقلابیون خود را تغییر نمیدهند، بلکه درصددِ تغییرِ دنیا هستند؛ اما زمانی که از تغییرِ دنیا مأیوس میشوند، خواسته یا ناخواسته، خود را ویران میکنند. فرارا نیز موضعش مشخص است: انتهایِ این انقلاب، انتحار است. و تفنگی که در تمامِ فیلم شلیک کرده، سرانجام خاموش میشود. زمانی که تفنگِ چریک/گنگستر شلیک نکند، مرگِ او فرا رسیده است.

