به بهانهی اکرانِ خصوصیِ فیلمِ مرا ببوس
«مرا ببوس» تازهترین فیلمِ داستانیِ “ذبیحالله رحمانی”، برگرفته از ترانهی خاطرهانگیزی به همین نام است. فیلم در روز اکران خصوصی، جمعیتِ مشتاقی را پشتِ درِ سالنِ فردوسِ عمارتِ شاهنشینِ باغِ فردوس کشانده بود. چند دقیقه قبل از آغاز نمایشِ فیلم، کارگردان و تنها بازیگرِ زنِ آن، کوتاه و مختصر در بارهٔ فیلم حرف زدند. لحظهای بعد نور رفت و سیاهی جای آن را گرفت تا در زیر مقرنسهای گچیِ زیبای سالنِ فردوس، قصهی «مرا ببوس» روایت شود.
داستانِ فیلم در بارهٔ شخصیتِ زنِ جوان و دانشجویی به نام نیلوفر با بازیِ “شیما خوشاقبال” است که در سفری به شمال و شهرِ کوچکِ زادگاهش، مخاطب را با خود همراه میکند. نیلوفر پادکستر است و پیداست که با کارش، دنبال کنندگانی را در فضای مجازی برای خودش پیدا کرده است. او در این سفر، این بار بطورِ زنده و live گوشهای از خاطراتِ گذشته و مشاهداتش را در سفر با شنوندگان پادکستش، مونولوگوار در میان میگذارد. نیلوفر همین که دنده را چاق میکند، سفره دلش باز میشود. او از بازیهای کودکی و شیطنتهای نوجوانی بگیر تا تجربهی شیرین و عفیفانهی عاشقی و نردِ عشق باختن با علیرضا پسر همسایه، در کنارِ مردابی که تپشِ قلبِ آن دو دلداده را میشنید و محرم رازهایشان بود، میگوید.
نیلوفر عاشقِ طبیعت، سفر و جاده است. برای او تماشای مناظرِ اطرافِ جاده، عینِ مقصدی که به آن رهسپار شده، لذتبخش است. او هرگاه سگی را در کنارِ جاده میبیند، سرِ شوق میآید و لحظهای بعد دل نگران میشود؛ مبادا کمین در خطر سگها باشد. لحن گرم و صمیمتِ گفتاری دختر و بروز احساساتِ متناقض، در او به فراخور حرفهایی که میزند، همدلیِ مخاطب را برمیانگیزد. نیلوفر و در واقع کارگردان در فواصلِ قصه، یکی دو ترانه را play میکند تا تنوعی در حس و حالش ایجاد شود و حرفهایش حوصلهی تماشاگری را که دارد قصهاش را میشنود سر نرود و در ضمن با سلیقهی موسیقیایی، پرده از روحیات و دغدغههای شخصی و اجتماعیش برداشته شود. سفرِ نیلوفر همزمان با وقوعِ جنگِ ۱۲ روزه شده است. او از تهران گریخته تا در آغوش خانوادهاش گوشهی امنی را جستجو کند. در طول مسیر یکی دو بار صدایِ انفجارهایی را خارج از کادر میشنویم که حکایت از وضعیتِ غیرعادیِ کشور میکند.
سادگیِ فیلمِ «مرا ببوس»، اجتنابِ آگاهانه فیلمساز از تجهیزات حرکتی دوربین، تکنیکهای تدوین، گریم و طراحی صحنه، صدابرداری و صداگذاریِ پیشرفته و موسیقیِ متن، یادآورِ اصطلاحِ «تئاتر فقیر» گروتفسکی کارگردان تئاترِ لهستانی است. او مُبدعِ تئاترِ فقیر و ساده (poor teather) در برابرِ تئاترِ متکی به ملزومات و فناوریهای پیچیده و خیرهکننده بود. «گروتفسکی» در آثارش از گریم، لباسهای خاص و هرگونه جلوههای نوریِ پیچیده، که به وسیلهی منابعِ نوریِ معین ایجاد میشدند، اجتناب میکرد. در همین راستا اجازه تعویضِ لباس، برای تغییرِ یک شخصیتِ نمایشی به شخصیتی دیگر، از بازیگران سلب شد. طراحی صحنه به مفهوم سنتی و رایج آن، غیر قابل استفاده اعلام شد و تنها تعدادی عناصرِ کاربردیِ محدود که میتوانستند در طولِ اجرایِ نمایش، چیده شوند، در صحنه باقی ماندند. موسیقیِ اجرا باید توسط خود بازیگران پدید میآمد و معمولا به واسطهی آواز، ضرباتِ منظمِ اشیاء مختلف، یا برخورد اجزاء بدن بازیگران، شکل میگرفت. در این میان هدف نهایی، اتکاء بازیگران بر منابع و امکانات فیزیکی خود بود.»(به نقل از وبسایتِ اتاق نارنجی).
فیلم از قالبهای رواییِ متعارف و کلاسیکِ قصهگوییِ آگاهانه فاصله گرفته است. ساختار سهپردهای و نظایر آن در تجربهی روایی رحمانی، جایی ندارد. رحمانی تلاش کرده است تا جهان داستانی خود را بنا کند و از تلفیق سینما و پادکست به آفرینش و ترکیبِ تازهای دست یابد. به قولِ خواجهی شیراز: «تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی»
همانطور که گفته شد، دختر در حینِ رانندگی و ضبطِ زندهٔ پادکست، زنجیرهای از اطلاعات زندگی شخصی خود را در اختیارِ مخاطب قرار میدهد تا با تجربه زیسته او سهیم شوند. فیلم در زمانِ تقریبا هفتاد دقیقهای خود، در بیشترِ لحظات با دو دوربینی که در داخل خودرو، نیلوفر را از روبرو در قاب گرفتهاند، تصویری از بیرون نمیدهد. مگر در جایی که نیلوفر ناگزیر از توقفِ ماشین و بالابردن کاپوت خودرو میشود. یا آنجا که از دیدِ نیلوفر، قلهی دماوند را با همهی شکوه و زیبایی میبینیم و او به ستایشِ عظمتِ دماوند میپردازد. رحمانی با این شگرد میخواهد ششدانگِ حواس بیننده را به نیلوفر و واگویههایش جلب کند. او دنیای بیرون را به عنوان پسزمینهای تصویری برای حرفهای نیلوفر کافی میداند. در واقع مخاطب فیلم درست مثل شنونده پادکست، باید دل به سخن نیلوفر بدهد و هر طور که دلش میخواهد در ذهن آن را تجسم کند.
نیلوفر زندگی را دوست دارد، آرزوهای بلندی در سرندارد همین که با مختصر درآمدش ماشینی خریده و تن به اسارت کار کارمندی نداده است، راضی است. این ویژگیهای بارز روانشناختی باعث شده است تا نیلوفر شعله شور و امید را در وجودش به رغم همه ناملایمات، بیمهریها و شکستها روشن نگه دارد و هستی را در هم کلامی با دخترانی که در خوابگاه با او زندگی میکنند، معنا بخشد. با این حال پایانبندی فیلم کنتراست زیادی با روح حاکم بر فیلم دارد. هر قدر فیلمساز به مظاهر جنگ میدان نمیدهد و نیلوفر هم با اکراه حرف جنگ را پیش میکشد، اما در پایان جنگ چهره کریه خود را نشان میدهد و دختری را با همه آرزوها و حسرتها و روحیهای سرشار از امید و انرژی به فهرست قربانیان خود میافزاید.
رونمایی از فیلم سینمایی مرا ببوس در موزه سینما
بیان خوب دختر که از بین زنان بازیگر تئاتر انتخاب شده بی نقص است. او پیشاپیش به سان پادکسترهای حرفهای ادب و آداب کار را به جا میآورد و پیشاپیش از صداهای طبیعی و ناخواسته مثل سرفه، عطسه و هر چیز دیگری که در جریان یک سفر زنده و رانندگی با خودروی شخصی رخ میدهد، عذرخواهی میکند. در نقد فیلم باید گفت هر قدر فیلمساز در حین تصویربرداری عامدانه ساده و بیتکلف عمل کرده است، در پس تولید میتوانست با صداگذاری و تدوین حرفهای و استفاده از جلوههای ویژه بصری، سروشکل بهتری به فیلم ببخشد. در اینصورت فیلم در چارچوب همان قواعدی که برگزیده است، به تراز کیفی بالاتری میرسید.
آن روز تماشاگر با صدای مرا ببوس حسن گلنراقی بر روی تیتراژ پایانی، از سالن خارج شد اما کلام نیلوفر که در آن نبض و شور زندگی موج میزد، احساس خوشایندی را در او برمیانگیخت.

