Skip to main content

در قسمتِ اولِ معرفی و نقدِ سریالِ «From» از رازها و لایه‌های پیچیده و تودرتوی این سریال گفتم و به این نکته اشاره کردم که یکی از نقاط قوتِ فصل اول، معرفی تدریجی قوانین شهر است. این مکان در ظاهر، یک شهر کوچک و آرام با رستوران، کلیسا، کلانتری، خانه‌های ویلایی و یک مرکزِ اجتماعی است؛ اما پشت این ظاهرِ آرام، جهانی خشن و بی‌رحم پنهان شده است. در پایانِ این فصل، “جیم” از طریقِ رادیو موفق می‌شود صدایی ناشناس بشنود؛ صدایی که نشان می‌دهد شاید نیرویی خارج از شهر، از حضور آن‌ها خبر دارد. همچنین “تابیتا” به دنبال راهی برای کشف حقیقت زیر شهر می‌رود و به تونل‌هایی می‌رسد که محل زندگی هیولاهاست.

فصل اول در واقع مانند یک نقشه اولیه است؛ سریال هنوز پاسخ‌های زیادی نمی‌دهد، اما جهانی خلق می‌کند که مخاطب را وادار می‌کند برای کشف ادامه‌ی مسیر بازگردد. قدرت اصلیِ این فصل در این است که به جای تکیه‌ی صِرف بر ترس، یک جهانِ رازآلود می‌سازد. سریال موفق می‌شود ترکیبی از وحشت، درام انسانی و معمای علمی‌تخیلی را ارائه دهد؛ جایی که هر پاسخ، سؤال جدیدی ایجاد می‌کند. فصل اول ثابت می‌کند که این سریال قرار نیست فقط درباره‌ی مبارزهٔ انسان‌ها با هیولاها باشد؛ بلکه درباره انسان‌هایی است که در شرایط غیرممکن تلاش می‌کنند انسان باقی بمانند.

در ادامه‌ی این مطلب، به تحلیلِ فصلِ دومِ این سریال می‌پردازم، زمانی که متوجه می‌شویم هیولاها تنها بهانه‌ی کنجاوی‌برانگیزی برای آغازِ ماجرا هستند. در فصل‌ختی بعدی، سریالِ «From» دیگر فقط درباره فرار از یک شهرِ مرموز نیست؛ بلکه آرام‌آرام نشان می‌دهد پشتِ این کابوس، نیروهایی پیچیده‌تر و ناشناخته‌تر وجود دارند. در فصل‌های بعدی، سریال تلاش می‌کند ثابت کند که هیولاهای شبانه، با وجودِ تمامِ وحشتی که ایجاد می‌کنند، تنها بخشی از یک پازل بزرگ‌تر هستند…

فصل دوم From با ورود یک اتوبوس پر از مسافر آغاز می‌شود. مسافران تازه‌وارد هیچ اطلاعی از قوانین شهر ندارند. آن‌ها مانند تمام کسانی که پیش از آن‌ها وارد این مکان شده‌اند، ابتدا تصور می‌کنند با یک اتفاق عجیب و موقتی روبه‌رو هستند. اما شهر خیلی زود چهره واقعی خود را نشان می‌دهد. با فرارسیدن شب، مسافران با هیولاها مواجه می‌شوند و چندین نفر جان خود را از دست می‌دهند.
ورود افراد تازه، نه‌تنها تعداد ساکنان را افزایش می‌دهد، بلکه باعث می‌شود تعادل شکننده‌ای که میان مردم شهر ایجاد شده بود، از بین برود.
نزدیک شدن به قلب راز

در ادامه مسیر، تابیتا که همچنان به دنبال راهی برای فرار و کشف حقیقت است، وارد تونل‌های زیر شهر می‌شود. این یکی از مهم‌ترین لحظات فصل دوم است؛ زیرا برای اولین بار مخاطب می‌بیند که هیولاها در زمان روز چگونه هستند. آن‌ها در غارها و زیر زمین، مانند موجوداتی بی‌جان خوابیده‌اند؛ گویی بدن‌هایی انسانی هستند که تنها در تاریکی فعال می‌شوند. این صحنه یکی از مهم‌ترین سرنخ‌های سریال را ارائه می‌دهد.

فصل دوم From

نماد مرموز
در فصل دوم، یکی از شخصیت‌ها به نام جید بیش از گذشته درگیر معمای شهر می‌شود. او بارها نمادی عجیب را می‌بیند؛ تصویری شبیه ریشه‌های درخت یا خطوطی که به شکل خاصی کنار هم قرار گرفته‌اند. در ابتدا، اطرافیان تصور می‌کنند این تصاویر نتیجه فشار روانی یا توهم هستند، اما جید به تدریج متوجه می‌شود این نمادها ارتباطی مستقیم با تاریخ شهر دارند. وسواس جید برای پیدا کردن پاسخ، یکی از مهم‌ترین مسیرهای داستانی سریال می‌شود. او برخلاف بسیاری از شخصیت‌ها، تنها به دنبال زنده ماندن نیست؛ بلکه می‌خواهد بفهمد این مکان واقعاً چیست.

جعبه موسیقی؛ تهدیدی فراتر از هیولاها
یکی از ترسناک‌ترین عناصر فصل دوم، ورود جعبه موسیقی است. برخلاف هیولاها که تهدیدی فیزیکی هستند، جعبه موسیقی مستقیماً ذهن انسان‌ها را هدف قرار می‌دهد. با فعال شدن آن:کابوس‌های مشترک آغاز می‌شوند، افراد دچار حملات روانی می‌شوند. ‌و تهدیدی جدید وارد شهر می‌شود. این بخش نشان می‌دهد دنیای From تنها به موجودات شبانه محدود نیست؛ بلکه نیروهایی وجود دارند که می‌توانند ذهن و واقعیت را دستکاری کنند.

Boy in White؛ راهنما یا بخشی از راز؟

در فصل دوم، شخصیت مرموز پسر سفیدپوش (Boy in White) اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. او در ابتدا موجودی ترسناک به نظر می‌رسد، اما برخلاف هیولاها:حمله نمی‌کند، تلاش می‌کند راهنمایی کند و اطلاعاتی در اختیار شخصیت‌ها قرار می‌دهد. اما همچنان مشخص نیست او دقیقاً چیست. آیا یک روح است؟آیا قربانی گذشته شهر است؟ یا موجودی قدرتمندتر که اهداف خودش را دنبال می‌کند؟

فانوس دریایی؛ اولین نشانه راه خروج

در پایان فصل دوم، تابیتا پس از دنبال کردن نشانه‌ها به فانوس دریایی می‌رسد. در آنجا دوباره با پسر سفیدپوش مواجه می‌شود. اما اتفاقی غیرمنتظره رخ می‌دهد؛ او تابیتا را از بالای فانوس به پایین هل می‌دهد. این سقوط، پایان یکی از مهم‌ترین فصل‌های سریال است.وقتی تابیتا چشم باز می‌کند، دیگر در شهر نیست.او در یک بیمارستان، در دنیای واقعی به دور از خانواده‌اش بیدار می‌شود. فصل دوم شاید از نظر ریتم، برای برخی مخاطبان آرام‌تر از فصل اول باشد، اما از نظر جهان‌سازی اهمیت بسیار زیادی دارد.

فصل سوم؛ زمانی که رازهای قدیمی شروع به آشکار شدن می‌کنند. فصل سوم را می‌توان نقطه عطف اصلی سریال From دانست. اگر دو فصل اول بیشتر به ساختن جهان، معرفی قوانین شهر و ایجاد پرسش‌های بی‌پاسخ اختصاص داشتند، فصل سوم برای نخستین بار بخشی از این پازل عظیم را کنار هم قرار می‌دهد. در این فصل، سریال از یک داستان صرفاً درباره بقا فاصله می‌گیرد و به سمت مفاهیمی مانند چرخه زمانی، تناسخ، قربانی، جاودانگی و مبارزه با نیرویی ناشناخته حرکت می‌کند.‌اما نکته مهم این است که From همچنان بسیاری از پاسخ‌ها را پنهان نگه می‌دارد و هر حقیقت تازه، پرسش‌های بزرگ‌تری ایجاد می‌کند.

فصل سوم From

بازگشت تابیتا؛ خروجی که پایان نبود
فصل سوم با یکی از بزرگ‌ترین اتفاقات سریال آغاز می‌شود؛ تابیتا دیگر در شهر نیست. او پس از سقوط از فانوس دریایی در دنیای واقعی بیدار شده و اکنون تلاش می‌کند راهی برای بازگشت پیدا کند. اما برخلاف تصور اولیه، خروج از شهر به معنای پایان ارتباط او با آن مکان نیست. تابیتا خیلی زود متوجه می‌شود که گذشته او با این شهر پیوندی عمیق دارد.